سلام بهار
سبز خواهم شد ~~~ سبز خواهم كرد

اسفند می دود و نفس های یخی اش در تندی نگاه آفتاب آب می شود . در تعقیب پاهایش ناتوانم و هر چه تلاش می کنم راه به جایی نمی برم
گوشه ی دیوار کوچه می ایستم و دستانم را گرم می کنم.
دوباره بهار آمد و دوباره آنرا جشن ميگیريم . ملالی نیست ... دوباره جشن می گیرم…
دوباره و دوباره برای هزارمین باراز سر نو جشن می گیرم…
برای هزارمین سال
آری ... هزار سال طولانی و نیمه تمام ، هزار بهار ، هزار فروردین پراز هفت سین ، پر از آئينه و شمع ،و پر از سکّه های نقره ای ... هزار سال پر از فراموشی وپر از دغدغه های زرد رنگ…
کنار دیوار به راه می افتم . گیسوان هزار ساله ام ، پیر امّا سیاه پشت سرم جاری اند و رد پاهایم را پاک می کنند . می دانم کجا هستم ... می دانم کدام در را باید بزنم... می دانم پشت این درهای آشنا کیست ، چیست ...اينبار گم نشده ام انگار ... این کوچه های خواب زده را می شناسم.
این مکان غریب را می شناسم ... اینجا بوده ام ...
ولي مرا ديگر با اينها كاري نيست
... هرگز…
نبوده ام …این کوچه های خواب زده را نمی شناسم ... این مکان غریب را نمی شناسم ... اینجا نبوده ام... هرگز… نبوده ام
- آهای ... رهگذر من پيدا شده ام ... مرا پشت سر بگذار ... من میان هزاران سال شیشه ای پس از آن همه هيايوپيدا شده ام ... بین تمام باران های طولانی ... لابه لای درختان نمدار و سبز ... پشت قارقار کلاغ ها و زیر این انبوه سیاه موی روی سرم ،حال پيدا شده ام ... نمی دانم چرا ...نمي پرسم چطور ...فقط شكر ميكنم ... مرا با هزار سال خاطره پشت سر بگذاريد ... راه را پيدا کرده ام...
مقصد آنجاست
با سرعت به پیش

مي خواستم براي عيدي فقط يه متن از خودم اينجا برات بزارم .ولي وقتي اين شعر رو خوندم ديدم تمام و كمال حرف من ُ زد . گفتم چه فرقي ميكنه كه خودم گفته باشم يا يكي ديگه براي ... :
وقتی نيستی
عاشقت باشم میميرم
يا عاشقت نباشم؟
نمیدانم کجا میبری مرا
همراهت میآيم
تا آخر راه
و هيچ نمیپرسم از تو
هرگز.
عاشقم باشی میميرم
يا عاشقم نباشی؟
اين که عاشقی نيست
اين که شاعری نيست
واژهها تهی شدهاند
بانوی من!
به حساب من نگذار
و نگذار بی تو تباه شوم!
با تو عاشقی کنم
يا زندگی؟
در بوی نارنجی پيرهنت
تاب میخورم
بیتاب میشوم
و دنبال دستهات میگردم
در جيبهام
میترسم گمت کرده باشم در خيابان
به پشت سر وا میگردم
و از تنهايی خودم وحشت میکنم.
بی تو زندگی کنم
يا بميرم؟
نمیدانم تا کی دوستم داری
هرجا که باشد
باشد
هرجا تمام شد
اسمش را میگذارم
آخر خط من.
باشد؟
بی تو زندگی کنم
يا بگردم؟
همين که باشی
همين که نگاهت کنم
مست میشوم
خودم را میآويزم به شانهی تو.
با تو بميرم
يا بخندم؟
امشب اسبت را میدزدم
رام میشوم آرام
مبهوت عاشقی کردنت.
با تو
اول کجاست؟
با تو
آخر کجاست؟
از نداشتنت میترسم
از دلتنگيت
از تباهی خودم
همهاش میترسم
وقتی نيستی تباه شوم.
بی تو
اول و آخر کجاست؟
واژهها را نفرين میکنم
و آه میکشم
در آينهی مهآلود
پر از تو میشوم
بی چتر.
من
بی تو
يعنی چی؟
غمگين که باشی
فرو میريزم
مثل اشک.
نه مثل ديوار شهر
که هر کس چيزی بر آن
به يادگار نوشته است.
تو بيشتر منی
يا من تو؟
در آغوشت
ورد میخوانم زير لب
و خدا را صدا میزنم.
آنقدر صدا میزنم که بگويی:
جان دلم!
" نميدونم، تو فكر كن( من )"
اين آخرين پست اين بلاگم در سال 84
الان دارن اذان ميگن . دو سه ساعت ديگه سال تحويل ميشه . براتون آرزوي بهترينها رو دارم
سبز باشيد دوستان
براي من و ما هم دعا كنين
~~~~~~~~~~~~~~
معشوقه به سامان شد تا باد چنين بادا کفرش همه ايمان شد تا باد چنين بادا
ملکي که پريشان شد از شومي شيطان شد باز آن سليمان شد تا باد چنين بادا
ياري که دلم خستي در بر رخ ما بستي غمخواره ياران شد تا باد چنين بادا
شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد خورشيد درخشان شد تا باد چنين بادا
از دولت محزونان وز همت مجنونان آن سلسله جنبان شد تا باد چنين بادا
عيد آمد و عيد آمد ياري که رميد آمد عيدانه فراوان شد تا باد چنين بادا
مولانا
يادم رفت براتون آهنگ بزارم
اين روزا حواسم سر جای خودش نيست
شما به بزرگی خودتون ببخشيد
مهمان بهار هایده
نو بهار شهره مجد
روحشان شاد
نو بهار جمعی از خوانندگان


